X
تبلیغات
ماهی ها هم عاشق می شوند
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی،همت کن/ و بگو ماهی ها،حوضشان بی آب است
 

مثلا بیسیم به دست صدایت بزنم: من العبد الذلیل الی المولی الجلیل! من العبد الذلیل الی المولی الجلیل!

بعد به خیال این که حتما جواب داده ای، بغض کهنه ام را برایت باز کنم...

و اگر گریه امانم دهد، بریده بریده بگویمت: از زمین و آسمان این جا، خمپاره های رنج می بارد! آتش غم خیلی سنگین است! تاب ایستادگی نمانده! یا غیاث المستغیثین! یا غیاث المستغیثین!

+ تاریخ | پنجشنبه 1393/02/04ساعت | 23:28 نویسنده | ماهی

دبستانی بودم... یک روز چند تا دانش جو برای تحقیقشان به مدرسه ی ما آمدند. سوالشان از ما این بود: آیا از دختر بودن خود راضی هستید؟ چرا؟

جواب من ـ بر خلاف اکثریت بچه ها ـ  مثبت بود. من از دختر بودن خودم واقعا راضی بودم! پرسیدند: چرا؟ گفتم: آخه لباس های دخترها خیلی خوشگل تر و زیادتر از لباس های پسرهاست!!!

***

با حجاب بود. معلوم بود که روی شوهرش حساسیت خاصی دارد. با نگرانی می گفت: <زن های کوچه و خیابان خیلی شیک و زیبا شده اند! امروزه هر زنی برای بیرون رفتن باید تا حدی آرایش کند... نباید ساده گرفت. مردها توقعشان بالا رفته...>

آرایش غلیظی داشت، از لباس فرمش معلوم بود که سرکار می رود... با افتخار می گفت: <شوهرم خودش به من می گوید که زن باید هر روز که بیدار می شود، به خودش برسد و آرایش کند!>

***

لباس های رنگارنگ و متنوع، که در کودکی مایه ی افتخار من بودند، حالا دست و پای هم جنس های مرا گرفته ند. نه فقط لباس، که آرایش و جواهر و انواع جراحی های زیبایی و....

این بازی ای است که خودمان به راه انداخته ایم... حالا هر زنی باید تصمیم بگیرد که در این بازی شرکت کند و در رقابت نفس گیر آن، هر روز به برد یا باخت فکر کند و یا این که اصلا وارد بازی نشود! شرکت نکردن به معنی ضعیف بودن نیست، بلکه یعنی به رسمیت نشناختن قواعد بازی... یعنی که این نمایش خیابانی، بازی نیست، خفت است، چوب حراج به تن است...

***

تازگی یاد آن خاطره ی دبستانم می افتم و به آن سوال فکر می کنم... آیا هنوز از دختر بودن خودم راضی هستم؟! و به خودم جواب می دهم: راضی ام! البته که راضی ام! اما اگر این مدهای جورواجور بگذارند یک نفس راحت بکشیم!

 

پ.ن همکف: بعدتر فکر کردم شاید این مسابقه ی ناجوانمردانه، توسط همان دختران ناراضی از جنسیتشان، به پا شده...همان ها که برای زیباتر شدن٬ به هر دری می زنند تا از خودشان راضی شوند... اما تا کمی حالشان جا بیاید، مد عوض شده و قصه از سر...

پ.ن اول: هنوز هم عاشق جینگول مینگول های دخترانه هستم اما نمایش های خیابانی را به رسمیت نمی شناسم! و الحمدالله الذی هدانا...

+ تاریخ | دوشنبه 1393/02/01ساعت | 20:33 نویسنده | ماهی |

بی انگیزه

نگران

زودرنج

داغون

له له

پابوس

بی اعصاب

بی تاب

استغاثه

مرز جنون

التماس

التماس دعا...

 

پ.ن همکف: تا مرز ناامیدی می بری ام... تو را به جان عزیزت کمک کن روسیاه برنگردم!

پ.ن اول: کاش می توانستم مثل آقای همساده، وقتی از بدشانسی ها و حال خرابم تعریف می کنم، قاه قاه بخندم!

+ تاریخ | سه شنبه 1393/01/26ساعت | 23:13 نویسنده | ماهی |

 

عادت داشت روزهای برفی و بارانی، توی کیفش شکلات بگذارد. برای آدم هایی که ممکن بود زمین بخورند و از درد ضعف کنند!

دستمال کاغذی هم برمی داشت، به مقدار زیاد! برای آن هایی که توی تاکسی و اتوبوس، فین فین امانشان را می برید!

می خواند: دلا معاش چنان کن که گر بلغزذ پای/ فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد

 

پ.ن: دارم عجب ز نقش خیالش که چون نرفت

                  از دیده ام که دم به دمش کار شست و شوست  /حافظ

+ تاریخ | جمعه 1393/01/22ساعت | 23:58 نویسنده | ماهی |

 

زندگی مهمانی رفتن نیست

خرید کردن نیست

خوردن نیست

خوابیدن نیست

مسافرت رفتن نیست

اما،

    زندگی را میان این ها گم کرده ام...

 

پ.ن همکف: نشاط و فراغت و جوانی و عمرت را فراموش نکن! این که پسته بشکنی و پرتقال بخوری و وقت بگذرانی که نمی شود، داداش جون! اگر حال هم نداری، سحرها بیدار شو! بالاخره حال پیدا می کنی!  /  آیت الله حق شناس تهرانی

پ.ن اول: کاش دل شما به حالم بسوزد، دل سوزی شما، مرا از ترحم این و آن خلاص می کند...

+ تاریخ | شنبه 1393/01/16ساعت | 23:58 نویسنده | ماهی

خوشا آغوش باز حرمی که برای رفتن به آن جا، احتیاج به "همراهی یکی از محارم"  ندارم!...

 

پ.ن: ثبت نام عتبات دانشجویی + دماغ سوخته

+ تاریخ | دوشنبه 1393/01/11ساعت | 17:12 نویسنده | ماهی

 

پیامبر رحمت (ص): << کوشاترین شخص در عبادت خداوند کسی است که با مهربانی، خیرخواه ترین شخص برای مردم باشد، همه را دوست داشته باشد و سعادت و هدایت الهی را برای همگان بخواهد.>>

 

می خواستم نروم... دلایل زیادی داشتم... زدم تو سر خودم که: باید بروی! مهربانی! صله رحم! مدارا با مردم! اصلا < شاید سحر توبه کرده باشند و تو ندانی>...

بهترین لباس هایم را می پوشم، چادرم را سر می کنم، با کلی لبخند و حال خوش راهی مهمانی می شوم...

خانه ی همان عمویم که چند وقت پیش عکس دخترانشان را در فیس بوک دیده ام، با لباس دکلته و آرایش غلیظ!

همان عمویم که زمین تا آسمان با هم فرق داریم...

با همه خوش برخوردی می کنم و مدام لبخند هدیه می دهم... دل به دلشان می دهم و دلشان را به دست می آورم... آن قدر که موقع خداحافظی، عمویم بغلم می کند و برایم آرزوی خوشبختی می کند، بعد گریه اش می گیرد، گریه ی واقعی!

خوشحال می شوم! از این که من را دوست دارند..نه من را..من مذهبی چادری ولایتی را (ظاهرا!)... افکارشان را درمورد امثال خودم به هم ریخته ام و خوشحالم!

چه جاهایی باید بروم! چقدر کار دارم!

 

پ.ن: پیامبر رحمت (ص):<< اگر کسی در زندگی اهل مدارا و مهربانی باشد، مرگش شهادت است.>>

 

+ تاریخ | جمعه 1393/01/08ساعت | 12:40 نویسنده | ماهی |


تو فامیل منی

من فامیل توام 

بقیه همه فامیل دووورند

بیا به خاطر فامیل های دووور دعوا نکنیم


+ تاریخ | پنجشنبه 1393/01/07ساعت | 16:46 نویسنده | ماهی |





ادامه مطلب
+ تاریخ | شنبه 1392/12/24ساعت | 23:4 نویسنده | ماهی |

چطور باور کنم صدایم را نمی شنوی؟! وقتی حتی حواست هست که دلم هوس بربری کرده!

لعنت بر دل سیاه شیطان

لعنت بر دل سیاه من...

+ تاریخ | شنبه 1392/12/17ساعت | 21:57 نویسنده | ماهی |

هر سال بدتر از پارسال...

الهی! حول حالنا! حول حالنا!...

 

پ.ن: شب تاسوعا، مداح گفت: <یا امام حسین! ما هر سال میایم این جا... فاطمیه میایم، شب های احیا میایم، محرم میایم... اما چرا درست نمیشیم؟ چرا دل سیاهمون پاک نمیشه؟ ما همش هستیم، اما چرا آدم نمیشیم؟...امام حسین! رحمی! رحمی! >........حرفی که بیش تر از روضه ها اشک به چشم ها آورد...

+ تاریخ | جمعه 1392/12/16ساعت | 13:3 نویسنده | ماهی |

باید بین این همه دلخوشی های ناپایدار، یک چیزی پیدا کنم که همیشگی باشد، دلم را نزند، خوشحالم کند، آرامم کند... یک چیزی که مال من باشد، مال خود خودم...

مدت هاست دارم دنبالش می گردم...

 

 

پ.ن همکف: شما هم بگردید! تا غم های دنیا زمینگیرتان نکرده، بگردید و پیدایش کنید! 

پ.ن اول: پشت در، جای خوبیست! 

+ تاریخ | سه شنبه 1392/12/13ساعت | 0:30 نویسنده | ماهی

 

سفر می روی تا شکرگزار زندگی ات شوی...

 

پ.ن: خدایا شکرت به خاطر این پتو و ملحفه ی تمیز، این غذاهای سالم، برای این مقدار کافی از گیره های روسری...

 

بی ربط: می دانم که وقتی دلداری ام می دهی، خودت می دانی دلداری دادنم چقدر سخت و بی جاست! می فهمم که از رو به رو شدن با عمق زخم هایم هراس داری، و می فهمی که برای پوشاندن آن ها چه پشتکاری به خرج می دهم!......می فهمم که می فهمی... می دانم که می دانی...

+ تاریخ | شنبه 1392/12/10ساعت | 23:6 نویسنده | ماهی

بابا دوباره مریض است و من حوصله ندارم خوب باشم...حوصله ندارم لبخند بزنم...

باید انار، دانه کنم... باید حمد بخوانم... وقت ندارم برای آدم بودن تلاش کنم...

خسته ام... دلم می خواهد به همه بگویم: < بیاید عوضی باشیم!> و با این جمله، همه ی ماجراهای جدی زندگی را تمام کنم...

 

( هر وقت که جدی می شویم یا زیادی برای هم تعارف تیکه پاره می کنیم، مریم می گوید: < بسه دیگه! بیاید عوضی باشیم!> همه با خوشحالی استقبال می کنیم و یکهو تبدیل می شویم به آدم های خل بیخیال الکی خوش! خیلی خیلی لذت بخش است!)

+ تاریخ | شنبه 1392/11/26ساعت | 23:35 نویسنده | ماهی


تک فرزندها٬ خواهر ندارند...



+ تاریخ | سه شنبه 1392/11/22ساعت | 20:56 نویسنده | ماهی |