حکایت دولت و عیاری
"قیدار در دههای نوشته میشود (دهه 80) که جوانمردی خاموش شده و از دین جدا شده. یعنی ما احساس میکنیم میتوانیم متدین غیرجوانمرد داشته باشیم." *
اول
چند وقت پیش خبر رسید که یکی از آشناها به ضرب چوب دختر همسایه شان ناکار شده و نزدیک است که بیناییش را از دست بدهد!!! خلاصه ی جریان این که ظاهرا دختر همسایه هرشب با پارتی گرفتن و بدمستی و لاابالی گری تو ساختمان، همه را عاصی کرده بوده...یک شب این آشنای ما می آید می بیند که به به!چه مهمانی فضاحت باری به پاست و مهمان های گرامی به فضای عمومی راه پله ها هم رحم نکرده اند(بیخیال جزییات!)...آشنای ما طاقت نمی آورد و زنگ می زند پلیس!...فردا صبح در را که باز می کند دختر با چوب به طرفش حمله می کند!!!....................همه ی این ها به کنار.. وقتی ماجرا نقل می شد، اتفاق جالب تری افتاد. همه ی حضار متفق القول بودند که: عجب "..." است این خانم آشنای ما!!! می گفتند نباید عکس العملی نشان می داده! باید می رفت می نشست توی خانه و سکوت می کرد!! مگر دنبال دردسر می گردد!!سری که درد نمی کند...من مات و مبهوت مانده بودم!! می خواستم بگویم بابا درد می کند!! سر گاهی باید درد کند!!وگرنه چه اسلامی؟! چه مسلمانی ای؟!
دوم
"قیدار" را که خواندم ، اول احساس می کردم نویسنده، خوبی قیدار را دیگر خیلی شوور و آرمانی کرده! اما کتاب را که تمام کردم، به نظرم رسید اگرچه قیدار یک شخصیت آرمانیست، ولی همان مسلمانی است که ناسلامتی قرار بوده همه ی ما باشیم... نویسنده دقیقا از چیزی می گوید که مسئله ی روزگار ماست: اخلاق! صحبت از خوبی ها و جوانمردی هایی است که باید نزدیک و آشنا باشند و نیستند... "حق" قیدار است، "رجل" است و "معشوق" هم! اگر رفتارهایش عجیب می نماید، ایراد از ماست! که این روزها سیب زمینی بِه ز ما!...اگر "لنگر پا سید" شبیه اتوپیاست به خاطر ندید بدیدی ماست! بس که در خانه هایمان به روی بنده های خدا کیپ است و درها روی ما!...بس که مهمان نوازی نکرده ایم و ندیده ایم!... اگر "بچه های هاشم" اضافی ترین شخصیت های داستان به نظر می آیند، دلیلش این است که ما شیعیان رسم یتیم نوازی نمی دانیم...
"اگر روزی در بیابان بنزین تمام کرده بودید...زنی شلنگ و چار لیتری داد دست تان تا از باکش بنزین بکشید..."...کدام یک از ما به این خط از کتاب که رسیده، محکم پوزخند نزده؟!...ما از کنار ماشین های بنزین تمام کرده می گازیم و می گذریم و بعد برای دلداری خودمان می گوییم: حتما یکی پیدا می شود بهشان بنزین بدهد! یا: با این سهمیه ی بنزین چه انتظاری دارند!!
اگر قیدار برایم امل و ساده جلوه می کند و کله اش بوی قورمه سبزی می دهد، طبیعی است، چون من زیاد دیده ام توی خیابان به زنی توهین شده، رویش دست بلند شده و دم بر نیاورده ام!!
می دانید، می خواهم بگویم همه ی ما مسلمان های شناسنامه ای باید قیدار باشیم و ...نیستیم . نه تنها قیدار نیستیم، بلکه "شلتون" و "صفدر" و "هاشم" هم نیستیم!!! نه حقیم، نه پشت حق را می گیریم. یک بی تفاوتی مزمن! تازه کسانی را که به خاطر حق خطر می کنند هم سرزنش می کنیم...
ما باید قیدار باشیم و ...افسوس که نیستیم!
*رضا امیر خانی/ مصاحبه با همشهری جوان